تاريخ : سه‌شنبه 29 مرداد 1392 | 08:01 | نویسنده : hvaliasr

دیشب با خدا دعوایم شد ...... با هم قهر کردیم .....
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد ......رفتم گوشه ای نشستم .... چند قطره اشک ریختم..... و خوابم برد .....
صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت :نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارانی " می آمد ....

 تازه فهمیدم خدا چقدر منو دوست داره ....

 

 



  • سیتی جاوا
  • مهریه
  • 💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران